"پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمنها برآید
به دیدارم بیا چشم انتظارم
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
متابان گیسوان درهمت را
بشوی ای رود دلواپس غمت را
تن از خورشید پرکن ورنه این شب
بیالاید همه پیچ و خمت را
تن بیشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوهها در خواب امشب
به هر شاخی دلی سامان گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب."
"سیاوش کسرایی"
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 19:49 توسط كسيكه براي همه خوشبختي آرزو ميكنه
|