ای کاش بی هیچ کلامی، با هم همراه می شدیم.
و دست به دست پرستوهای مهاجر تا فراسوی ناکجا آباد
زندگی پرواز می کردیم.
ای کاش با طنین آوای ملکوتی اذان ذره ای دلهایمان
می لرزید. دستهایمان را بلند می کردیم،
و در پیشگاه معشوق همیشه جاودان،
طلب عمر و نیاز می کردیم.
ای کاش به جای اینکه در برابر گریه های کودکی مظلوم، انگشت
تعجب و حیرت به دهان بگیریم.
ذره ای عشق،
قطره ای مهربانی،
و کمی محبت و عاطفه.
در دستهایمان می گذاشتیم و تقدیمش می کردیم.
ای کاش همان تکه نانی را که داشتیم با هم قسمت می کردیم.
سهمی از آن تو و سهمی برای من.
و به جای سالهای دور از هم،
در برابر لحظه ای جدایی تاب نمی آوردیم.
ای کاش زمانی که باران می بارید،
قطره های باران، دلهای مسدود شده و غبار گرفته مان
را جلا می داد.
و به وسعت آسمان آبی آن را،
پاک و روشن می کرد.
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 23:38 توسط كسيكه براي همه خوشبختي آرزو ميكنه
|