روزی که تو را دیدمو پروانه شدی
پر گرفتی و برفتی و تو افسانه شدی
دست در پیچ و خم زلف حریرت کردم
پس زدی دست مرا رفتی و بیگانه شدی
من قدم تا قدمت گفتمت ای دوست مرو
راه خویشت بگرفتی و به میخانه شدی
گفتم امید دلم سرخی لبهای تو بود
رفتی و با عدمت باعث ویرانه شدی
ای امیرآزار از این شعر چه مقصودت بود
نکند دل به کسی دادی و دیوانه شدی
شاعر: امیر یوسفی

+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 19:9 توسط كسيكه براي همه خوشبختي آرزو ميكنه
|